شعر و داستانک

سین هفتم هفت سین جهان

دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...

بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.

اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.

اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.

عرفان نظرآهاری

   + کویر ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

به آیین دل

برای رسیدن ، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سرسپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم

 قیصر امین پور

   + کویر ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

گریه گر بگذارد

با تو برمی خیزم
غزلی می ریزم
پر پروازم را
از تو می آویزم

گریه گر بگذارد
گریه گر بگذارد

می برد تا دریا
ساز لب سوخته را
پر قویی بر آب
آخرین شعر مرا

گریه گر بگذارد
گریه گر بگذارد

با تو خواهم رقصید
با تو خواهم خندید
همه ی شعرم را
به تو خواهم بخشید

گریه گر بگذارد
گریه گر بگذارد

باز شو مثل سحر
در عبور از هر در
مرغ دریایی باش
خوش بخوانم از سر

گریه گر بگذارد
گریه گر بگذارد

شهیار قنبری

 

   + کویر ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بوی گندم مال من هرچی میکارم مال تو

اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام
تویی این مسافر شیشه ای شهر ٿرنگ
پوستم از جنس شبه ، پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله ، تن پوش تو از پوست پلنگ
بوی گندم مال من ، هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من ، هر چی می کارم مال تو
تن من خاک منه ، ساقه گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه یک قطره آب
بوی گندم مال من ، هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من ، هر چی می کارم مال تو
شهر تو ، شهر فرنگ ، آدم هاش ترمه قبا
شهر من ، شهر دعا ،همه گنبداش طلا
تن تو ، مثل تبر ، تن من ریشه سخت
تپش عکس یک قلب ، مونده اما رو درخت
بوی گندم مال من هر چی می کارم مال تو
نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری ، خون رگ اینجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
حالا با هر کس که هست هر کس که نیست داد می زنم
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

 

شهیار قنبری

   + کویر ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

خداوند نانوای‌ آدم‌هاست‌

او پیامبری‌ بود که‌ کتاب‌ نداشت. معجزه‌ای‌ هم.اسباب‌ رسالت‌ او تنها خوشه‌ای‌ گندم‌ بود که‌ خدا به‌ او داده‌ بود.خدا گفته‌ بود: دشمنان‌اند که‌ معجزه‌ می‌خواهند، معجزه‌ای‌ که‌ مبهوتشان‌ کند.

دوستان‌ اما تنها با اشاره‌ای‌ ایمان‌ می‌آورند. و این‌ خوشه‌های‌ گندم‌ برای‌ اشاره‌ کافی‌ است.
پیامبر، کوی‌ به‌ کوی‌ و شهر به‌ شهر رفت‌ و گفت: آی‌ مردم، به‌ این‌ خوشه‌ گندم‌ نگاه‌ کنید. قصه‌ این‌ گندم، قصه‌ شماست‌ که‌ چیده‌ می‌شود و به‌ آسیاب‌ می‌رود تا ساییده‌ شود و پس‌ از آن‌ خمیری‌ خواهد شد در دست‌های‌ نانوا؛ و می‌رود تا داغی‌ تنور را تجربه‌ کند، می‌رود تا نان‌ شود، مائده‌ مقدس‌ سفره‌ها.
آی‌ مردم، شما نیز همان‌ خوشه‌های‌ گندمید که‌ در مزرعه‌ خدا بالیده‌اید. نترسید از این‌ که‌ چیده‌ می‌شوید، خود را به‌ آسیابان‌ روزگار بسپارید تا در آسیاب‌ دنیا شما را بساید، تا درشتی‌هایتان‌ به‌ نرمی‌ بدل‌ شود و سختی‌هایتان‌ به‌ آسانی.
خداوند نانوای‌ آدم‌هاست. خمیرتان‌ را به‌ او بدهید تا در دست‌هایش‌ ورزیده‌ شوید، خدا بر روحتان‌ چاشنی‌ درد و نمک‌ رنج‌ خواهد زد و شما را در دستان‌ خود خواهد فشرد؛ طاقت‌ بیاورید، طاقت‌ بیاورید تا پرورده‌ شوید.
و کیست‌ که‌ نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛ این‌ سنت‌ زندگی‌ است. اما زیباتر آن‌ است‌ که‌ با پای‌ خود به‌ تنورش‌ درآیید و بسوزیید، نه‌ از سر بیچارگی‌ و اضطرار، که‌ از سر شوق‌ و اختیار.
پیامبر گفت: صبوری‌ کنید تا نان‌ شوید؛ نانی‌ که‌ زیبنده‌ سفره‌های‌ ملکوت‌ باشد. صبوری‌ کنید تا نان‌ شوید؛ نانی‌ که‌ به‌ مذاق‌ خدا خوش‌ آید.
هزاران‌ سال‌ است‌ که‌ نان‌ در سفره‌ آدمی‌ است‌ تا به‌ یادش‌ آورد قصه‌ خوشه‌های‌ گندم‌ و آسیاب‌ و تنور را... قصه‌ نان‌ پختن، نان‌ قسمت‌ کردن، نان‌ شدن‌ را...

عرفان‌ نظرآهاری‌

   + کویر ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تشنه‌ام،خورشید می‌خواهم‌

نامه‌ات‌ که‌ به‌ دستم‌ رسید،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بیدارم‌ کرد. نامه‌ات‌ ستاره‌ای‌ بود که‌ نیمه‌شب‌ در خوابم‌ چکید و ناگهان‌ دیدم‌ که‌ بالشم‌ خیس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ که‌ تو اینجا بوده‌ای‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌ای. رد‌ پای‌ تو روشن‌ است.

هر جا که‌ نور هست، تو هستی، خودت‌ گفته‌ای‌ که‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشانی. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزی‌ و روز.
گفتی‌ که‌ مهمانی‌ است‌ و گفتی‌ هر که‌ هنوز دلی‌ در سینه‌ دارد دعوت‌ است.گفتی‌ که‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظری‌ تا کسی‌ بیاید و از ظرف‌ داغ‌ خورشید لقمه‌ای‌ برگیرد.
و گفتی‌ هر کس‌ بیاید و جرعه‌ای‌ نور بنوشد، عاشق‌ می‌شود.
گفتی‌ همین‌ است، آن‌ اکسیر، آن‌ معجون‌ آتشین‌ که‌ خاک‌ را به‌ بهشت‌ می‌برد. و گفتی‌ که‌ از دل‌ کوچک‌ من‌ تا آخرین‌ کوچه‌ کهکشان‌ راهی‌ نیست، اما دم‌ غنیمت‌ است‌ و فرصت‌ کوتاه‌ و گفتی‌ اگر دیر برسیم‌ شاید سفره‌ات‌ را برچیده‌ باشی، آن‌ وقت‌ شاید تا ابد گرسنه‌ بمانیم...
آی‌ فرشته، آی‌ فرشته‌ که‌ روزی‌ دوستم‌ بودی، بلند شو دستم‌ را بگیر و راه‌ را نشانم‌ بده، که‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهمانی‌ است. مبادا که‌ دیر شود، بیا برویم، من‌ تشنه‌ام، خورشید می‌خواهم.

‌‌عرفان‌ نظرآهاری‌

   + کویر ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

سپیده عشق

  آسمان همچو صفحه دل من
  روشن از جلوه های مهتابست
  امشب از خواب خوش گریزانم
  که خیال تو خوشتر از خوابست
  خیره بر سایه های وحشی بید
  می خزم در سکوت بستر خویش
  باز دنبال نغمه ای دلخواه
  می نهم سر بروی دفتر خویش
  تن صدها ترانه میرقصد
  در بلور ظریف آوایم
  لذتی ناشناس و رویا رنگ
  می دود همچو خون به رگهایم
  آه ... گویی ز دخمه دل من
  روح شبگرد مه گذر کرده
  یا نسیمی در این ره متروک
  دامن از عطر یاس تر کرده
  بر لبم شعله های بوسه تو
  میشکوفد چو لاله گرم نیاز
  در خیالم ستاره ای پر نور
  می درخشد میان هاله راز
  ناشناسی درون سینه من
  پنجه بر چنگ و رود می ساید
  همره نغمه های موزونش
  گوییا بوی عود می اید
  آه... باور نمیکنم که مرا
  با تو پیوستنی چنین باشد
  نگه آن دو چشم شور افکن
  سوی من گرم و دلنشین باشد
  بیگمان زان جهان رویایی
  زهره بر من فکنده دیده عشق
  می نویسم بر وی دفتر خویش
  جاودان باشی ای سپیده عشق
           

 

                     فروغ فرخزاد (برگرفته از سایت آوای آزاد)

   + کویر ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

 

عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
با سوز سینه خسته دلان را دعا کند
با لطف دوست تکیه به تخت غنا زند
بی آنکه دیده بر صله ی پادشا کند
پیچد سر از عنایت سلطان به کبر و ناز
در کوی فقر قامت خدمت دو تا کند
بر پای شاه اگر سر ذلت نهاده است
با شرم تو به سجده ی حق را قضا کند
حکم خدای لم یزلی را به سر نهد
شاید به عهد بسته ی دیرین وفا کند
دست محبتی به سر بی نوا کشد
درد دلی ز راه مروت دوا کند
تا قصر خواجگان نرود از پی نیاز
بر او حرام باد که کار گدا کند
هر جا که می رود به دل بی هوس رود
هر کار میکند به رضای خدا کند
 با او بگو که در پی زر از چه می رود
 آن کس که خک را به نظر کیمیا کند
عارف اگر که خرقه دهد در بهای می
خود را به چشم اهل نظر بی بها کند
باید به باده ی خانه ی وحدت قدم نهد
گرمست اوست پیر مغان را رها کند
عرفانن نه راه شک که ره عشق و بندگیست
عارف کجا به غیر خدا التجا کند
گر سالک است بر در منعم چرا رود
 ور عارف است بندگی شه چرا کند

 

                    مهدی سهیلی(برگرفته از سایت آوای آزاد)

   + کویر ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()